همراه شو عزیز  بی گناهی کم گناهی نیست در آیین عشق ..

200 کارتون معروف 200 کارتون معروف
هر کارتون که فکرشو بکنی، هر کارتون
فقط 80 تومان | 9 DVD
آموزش زبان انگلیسی Extra
هم سریال ببینید، هم زبان یاد بگیرید!
روش جدید آموزش زبان انگلیسی با فیلم
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 4 آبان ماه سال 1388

 

نامه مسعود بهنود به حسین درخشان در بند  

 

نامه آقای حسن درخشان، مرد محترم، پدر حسین [بگو هودر] که سرانجام تاب نیاورد و سکوت یک ساله شکست به اندازه کافی تلخ بود و برانگیزاننده، چه رسد که خبر دستگیری فله ای جوانانی هم رسید که شب جمعه برای دعای کمیل به خانه دوست زندانیشان رفته بودند تا بلکه درد تنهائی و دوری از شهاب را در مناجات نیمه شبی بریزند. باورشان بود دعای کمیل و صدای محمد رضا وقت تلاوت آیات کتاب خدا، دمی روح بخششان خواهد بود. اما ون سبز رنگ دم در بود.


چنین بود که به دلم افتاد نامه ای بنویسم و از اعاظم قوم بپرسم گناه این جوانان چیست که در این زمان و در این سرزمین زاده شده اند. بپرسم آیا محمدرضا شاگرد اول شاگرد اول ها، هادی که با همه جوانی بزرگ و کارچرخان کارتونیست ها شده، هنگامه با آن همه عقل و درایت، آسیه با آن همه شور انسانی، فرشته با آن علاقه و پی گیریش به حرفه، و حسین که در بیست و چند سالگی شده بود پدر وبلاگ نویسی ایران، لایقشان زندان است؟ و باید از مام وطن همان بشنوند که بازجو روز پایان محبس می گوید: یا مثل بچه آدم شو یا برو، برو همان طور که میلیون ها رفتند؟
این نامه را ننوشتم و آن سئوال ها را نگاه داشتم. نپرسیدم به این جوانان چه داده ایم که از آنان اطاعت محض طلب می کنیم ؟  آیا تقسیم پول نفت بدون هیچ مدیریت و هنرمندی ، با هزار غفلت و اسراف و بدکاری، این همه منت گذاری دارد؟. آیا این منت چندان است که باید جوانان روزی هزار بار هفت هزار سالگان را دستبوس آیند تا مغزهایش از کاسه سر به در آورده نشود. سهل است از آنان می خواهیم همه الگوهای رفتاری شان را دور بریزیند، و بی هیچ سئوالی، همه آن شوند که ما می خواهیم.
می خواستم در آن نامه بپرسم چه گلی زده اید به سرهاشان که از آن ها می خواهید جوانی بگذارند و همچون شما هفت هزار سالگان راه بروند و همچون شما زندگی را در مرگ ببیند ؟ فرزند بر سر جدل قدرت بکشند و بگویند بر سر عقیده کشته ایم ؟ چرا باید همه اطاعت باشند و ریا ؟ همه کار در پنهان کنند اما در ظاهر زاهد باشند و پرهیزگار ؟ ورنه بروند و بخت خود را در جاهای دیگر دنبال کنند. آیا وقتی جهان پر شد از سینا و فرناز و فرشته و گلنوش و همه محسن ها )از مخملباف تا نامجو، از سازگارا تا کدیور) آن گاه سر آرام بر بستر خواهید نهاد.؟ گمان ندارم. چون آن که در سر دارید نه با کوره های داغ تربلینکا و آشویتس به دست آمد نه در زمهریر سیبری. پس آرامشی در کار نیست، هم اکنون در فهرست نام آوران جهان، فراوان حسین هست و فاطمه، نازک و بهاره، شادی و دیگران [با گذرنامه هائی که هر کدامش به خون جگر رنگ به رنگ شده] اما ای عجب هنوز دل سنگتان آرام نمی گیرد.ننوشتم آن نامه را و به خود گفتم چه فایدت از این نوشتن ؟ نکند کار حسین درخشان و بچه های زندانی را هم بدتر کند. پس چنین بود که نامه ای نوشتم به هودر. می دانم به او نمی رسد، سیصد روزست که چشم او به در مانده و کسی در نمی گشاید اما فرض می کنم که نامه را نوشته در بطری نهاده ام و رها کرده به سینه دریاها. چنین بود که بالای صفحه نوشتم: حسین باید کشته شوی. نوشتم:از این جمع بی قراران، اول از همه تو کشف کردی و تو به ما رساندی که دنیا، مجازی شده است، شفاف شده، ریائی نیست. و شیرجه زدی در این دنیا. هیچ فکر نکردی ما که مانده ایم در ریاهایمان، ما که رنگ هایمان را می پوشانیم، ما که آموخته ایم چون به خلوت رفت باید آن کار دیگر کرد، تابت نمی آوریم.

ما هفت هزار سالگان بی تحملیم، داغ هزاران آرزو در دل داریم. با شما دشمنیم که جوانید و چنین است که سهراب کشانیم، تحمل شادیتان را نداریم، هزاران مامور برتان گمارده ایم مبادا کلمه ای جز آن بگوئید که ما می دانیم مبادا جز آن چیزی در خاطرتان بگذرد که در ما گذشته .

نفهمیدی که در شهری زاده شده ای که ترا بی دست و پا می پسندند؟ باید در خط زندگی کنی ؟ باید خطوط را رعایت کنی ؟  باید به خط قرمزهائی که هفت هزار سالگان رسم کرده اند نزدیک نشوی ؟  اگر شدی هیچ گمان نبر که کس به دادت برسد، هیچ طمع مدار که همسن و سالانت هم ترا به یاد آورند، این ها به تازیانه و یا آنان به گفتار، پیامت می دهند که جز ما میندیش.

چهارشنبه 29 مهر ماه سال 1388

سه شنبه 28 مهر ماه سال 1388

 

 

چون صید به دام تو  به لحظه شکارم            ای طرفه نگارم

   از دوری  صیاد  دگر  تاب  ندارم                   رفتست قرارم

 

آه که چقدر من این آهنگ رو دوست دارم. با شنیدنش یک حس خیلی زیبا و لطیف پیدا می کنم

مطمئنم که دوستان عزیزم حتما این آهنگ رو گوش کردن. « آهنگ صیاد از علیرضا افتخاری» 

 

چون آهوی گم گشته به هر گوشه دوانم

تا  دام  در  آغوش   نگیرم    نگرانم  

 

امشب میخوام فارغ از همه قیل و قالها فقط به این تصنیف زیبا گوش کنم  

 

از ناوک مژگان چو دو صد تیر پرانی           بر دل بنشانی

چون پرتو خورشید اگر رو بکشانی           وای از شب تارم  

 

در بند و گرفتار بر آن سلسله مویم

از دیده ره کوی  تو  با اشک بشویم            با  حال  نزارم  

 

برخیز که داد از من  بیچاره  ستانی

بنشین که شرر بر دل تنگم بنشانی  

 

تا آن لب شیرین به سخن باز گشایی     خوش جلوه نمایی

ای برده امان از دل عشاق  کجایی ؟       تا  سجده  گزارم  

 

گوش کردن آهنگهای سنتی خیلی وقتها آدم رو وارد دنیایی می کنه که احساس می کنی برگشتی به اصل اصیلت. مخصوصا وقتی فکر کنی با یک هجمه وسیع ، از این اصل دور افتادی.

و امان از این بیت آخر :   

 

گر بوی ترا باد به منزل برساند                جانم  به  لب  آرد

ور نه ز وجودم اثری هیچ نماند               جز  گرد  و  غبارم  

 

سه شنبه 21 مهر ماه سال 1388

   

 

برای رهایی از جامعه ای پر دروغ و پر تزویر و پر نفاق ، راهی نداریم جز اینکه جامعه پردروغ و پرتزویر و پرنفاق را به هیچ قیمتی نخواهیم. و لازمه این امر آنست که هر حیله و شیوه ای که چنان مجموعه ای را موجه می سازد ناموجه بشماریم و هیچ نظام اخلاقی و سیاسی و اجتماعی را که مولد و مبدع چنان حیله هایی است، اخلاقی ندانیم. بهترین جلوه گاه عدل و تنها جلوه گاه آن همین احکام اخلاقی است ، و آنجا که این احکام حرمتی و ظهوری ندارند عدل هم حاکمیتی و هویتی ندارد . نظام استالینی از آن جهت بد نبود که اهدافش رذیلانه بود و یا ترورها و پرونده سازیها و اعترافات دروغین گرفتنها و بی آبرو کردنهایش عادلانه نبودند، گیریم که همه اینها بر وفق عدل، مقتضای رشد نظام سوسیالیستی و تهیدی برای « زایمان تاریخی» بود . سخن در اینست که نظامی که برای بقا و حیات خود محتاج به چنین شیوه هایی است نظام رذل و مطرودی است . نظامی که برای رسیدن به اهدافش و برای حفظ پایداری و تعادلش و برای تامین نیرومندی و ثباتش محتاج تعطیل احکام استثناپذیر اخلاقی است از اصل ، نظامی غیراخلاقی و فاسد است .  

 ( دکتر عبدالکریم سروش ، اخلاق خدایان، کیان 18 ، ص 28 و 29 )

شنبه 18 مهر ماه سال 1388

 

نقل است روزی زنی خدمت پیامبر رسید که : ای رسول خدا پسری دارم که زیاد خرما می خورد. من هرچه به او می گویم گوش نمی کند. شما قبول زحمت بفرمایید و او را نصیحت کنید که انقدر خرما نخورد. پیامبر فرمودند: برو فردا بیا. چون من امروز خود ، رطب خوده ام. و رطب خورده منع رطب کی کند؟؟ 

 پس ..  !!!؟؟؟؟؟؟  

 

عزیزان من ! بصیرت داشته باشید. هیچ چیز بدتر و ناجوانمردانه تر از توهین به شعور یک قوم نیست. عزیزان من!‌ پایبندی به اصول حکم امروز و دیروز نیست ، چیزی است که همه ما در همه اعصار باید آن را رعایت کنیم. عزیزان من ! ماهی از سر گنده گردد نی ز دم! اگر مسئولی خدای نکرده قانون را رعایت نکرد ، به او گوشزد کنید.به آنان در اجرای عادلانه اصول و قوانین یاری دهید. عزیزان من ! متحد باشید، انسجام خود را حفظ کنید. نکند خدای ناکرده دچار اختلاف و دودستگی شوید ، حکومت اسلامی بر پایه انسجام نیروهایش استوار است. عزیزان من ! اقرار کسی بر علیه دیگری حجیت ندارد. به زور نمی شود از کسی اقرار گرفت. عزیزان من ! آنچه برای کشور و تاریخ مهم و ماندنی است، نعمت الهی حرکت عظیم مردم و جریان پربرکت انقلاب اسلامی است. این مهم را نادیده نگیرید.

عزیزان من ! توکل و توجه به خدا و مستحکم ساختن درون و باطن، مهمترین عامل پیروزی بر همه مشکلات و دشواری‌هاست. باید در همه کارها و رفتارها، حتی در قضاوت‌ها و موضع‌گیری‌ها، عدالت و تعادل را شاخص قرار داد.

عزیزان من ! اگر در مسأله‌ای، قانون نادیده گرفته شد، موضوع به نقض یک قانون پایان نمی‌یابد، بلکه راهی برای بی اعتنایی به قانون بازخواهد شد.

عزیزان من! شما را به اجرای کامل سیاست‌های اصل 44، پرهیز از شتابزدگی، توجه به دیدگاه‌های نخبگان، اهتمام به فرهنگ، رعایت دقیق قانون، استقبال از نقدهای خیرخواهانه، مغتنم شمردن توصیه‌های علما و مراجع و طراحی و تدوین الگوی اسلامی ایرانی پیشرفت توصیه می کنم .

عزیزان من ! سینه گشاده، روی گشوده و گوش شنوا در برابر نقد و انتقاد، توصیه دیگر من به شماست.

مشارکت و احساس مسئولیت مردم در تشکیل نظام و روی کار آوردن مسئولان از جلوه‌‌های جمهوریت است.

در جمهوری اسلامی، ابعاد گوناگون جمهوریت نیز، پشتوانه اسلامی و معنوی پیدا می‌کند و هر کاری برای آباد کردن دنیای مردم و استحکام و اعتلای نظام، پاداشی الهی دارد.

عزیزان من ! باید به رأی مردم مفتخر و پشتگرم بود، اما در اوج تواضع، از هرگونه غرور پرهیز کرد، چرا که غرور از دام‌های بزرگ شیطان است و انحرافات و انحطاطات گوناگونی را به همراه می‌آورد.

عزیزان من ! مقتدای ما حضرت علی است.حکومت ما حکومت علی است. شیوه حکومت ما شیوه حکومت علی است. پس، از هیچ چیز باکی نداریم.  


 و اما افتخاری عزیز ..  

 

 

پنجشنبه 9 مهر ماه سال 1388

در جایی خواندم جناب آقای احمد توکلی در سایتشان گفته اند : « میر حسین دروغگوست اما احمدی نژاد خالی بند است.

خیلی برایم جالب بود. چون تفاوت دروغ و خالی بندی در این است که دروغگو از بیخ و بن دروغ می گوید ولی خالی بند ، چیزی که هست را چندین برابر می کند و به عبارت محترمانه تر مبالغه می کند ( به تعبیر جناب توکلی ) ، و مثال زده اند که :

« ادبیات و نوع سخن گفتن‌ آقای احمدی‌نژاد به گونه‌ای است که گاهی در بیان آنچه می‌خواهد تشریح کند، اغراق می‌کند. توصیف اغراق گونه از حالت مستمعین سخنرانی‌ ایشان در سازمان ملل برای آیه ا... جوادی آملی نمونه‌ای از این اغراق گویی‌ها است. آنجا که مدعی شد مستمعین حتی پلک نمی‌زدند. نمونه دیگر، اغراق رییس جمهور در بیان یکجانبه نگری غرب در مساله حقوق بشر طی سخنرانی در مراسم روز قدس امسال بود. آنجا که گفت : وقتی پای گربه در کشورهایی مثل ما که علیه سیاست های آنها هستند زیر ماشین شهرداری می رود قطعنامه حقوق بشر صادر می‌کنند...»

و اما دروغ بزرگ میر حسین همانا دروغ تقلب است : « اگر مبالغه‌های یاد شده آقای موسوی در جریان انتخابات، قابل گذشت باشد، دروغ بزرگ و فتنه‌آمیز ایشان در 22 خرداد 88 هرگز قابل گذشت نیست. آقای موسوی در روز 23 خرداد صریحا، مجریان و ناظران انتخابات 22 خرداد را به تقلبی بزرگ و فراگیر متهم کردند. این دروغ و اتهام بزرگ، لفظی و سهوی نبود، بلکه کتبی و موکد ابراز شد.
ایشان روز 23 خرداد نگفت شاید تقلب شده باشد،‌ نگفت آرا بازشماری شود شاید اشتباه شده باشد ایشان به شکل قطعی و صریح از شعبده‌بازی و صحنه‌آرایی سخن گفت و با عباراتی شدیدا تحریک کننده و هیجان برانگیز، طرفداران خود را به خیابان فراخوانده و شد آنچه نباید می‌شد ...»

و جالب تر این است که  جناب توکلی حتی به تقلبی از نوع خیلی کم هم که در همه جا صورت می گیرد اعتقاد ندارند تا میر حسین با بزرگ جلوه دادنش لااقل خالی بند به حساب بیاید نه دروغگو.

و تصور من اینست که جناب توکلی خواسته اند از خالی بندیهای رئیس جمهورشان گلایه کنند ، بد ندیده اند تا این وسط پای میرحسین را هم وسط بکشند تا جناب رئیس جمهور نقد پذیرشان زیاد از دستشان گله مند نشوند و خدای نکرده سایتشان به سرنوشت سایتهای حامی میرحسین گرفتار نشود.

و در جایی دیگر برای شستن خالی بندیهای رئیس جمهور می گویند : « طبعا منظور آقای احمدی‌نژاد از این جمله، توجه دادن مخاطب به رفتار دوگانه غرب در مساله حقوق بشر است نه اینکه غربی‌ها واقعا برای پای گربه‌ای قطعنامه صادر می‌کنند. همینطور وقتی ایشان می‌گویند در فلان کشورها از ما برنامه خواسته‌اند و یا اینکه وقتی می‌گویند فلان آقا مثل هلو می‌ماند. آدم می‌خواهد ایشان را بخورد، قاعدتا منظورشان واقعا خوردن یک آدم (!) نیست، بلکه با تشبیه و استعاره می‌خواهند منظورشان را به مخاطب خود انتقال دهند.»

ولی از همه این حرفها و حدیثها و راستها و دروغها که بگذریم ؛ با شرمندگی از حضور همه دوستان روشنفکرم ، بعضی وقتها واقعا یک حس ترحم و دلسوزی نسبت به احمدی نژاد دارم ( باور کنید حتی نمی شود لفظ « آقا » را در کنار نامش استفاده کرد ). دلسوزی از این لحاظ که درد این جناب را درد « جهالت » می دانم. دردی که انسان ، خود نمی داند. دردهای جسمی دردهایی هستند که انسان، خودش زودتر از همه می فهمد و سعی در درمانش می کند. ولی درد جهالت دردی است که همه می دانند به غیر از خود ِ طرف. و این از همه دردی بدتر است. وقتی نمی دانی سبب اینهمه تحقیر شدن ، دست کم گرفته شدن ، مضحکه شدن از سوی دوست و دشمن ، همانا جهالت توست و بس . نمی دانی رئیس جمهور بودن با شهردار بودن تفاوت دارد . نمی دانی نمیشود امور مملکت داری را با مسخره بازی و به سبک الله بختکی اداره کرد. نمی دانی یکی از بزرگترین معیارهای یک رئیس جمهور محبوب ، شخصیت و ادبیات اوست. وقتی رئیس جمهور می شوی باید ملتت از تو الگو بگیرند . اینجاست که به تو افتخار می کنند و به داشتنت می بالند. فکر می کنی با دیدن خالی شدن جایگاهها در سازمان ملل خوشحال می شویم ؟ فکر می کنی با پرت کردن دماغشان به طرفت خوشحال می شویم؟ هر چند از تو بیزاریم ولی دلمان به درد می آید با دیدن این صحنه ها.چون کسی که از پشت تریبون صحبت می کند احمدی نژاد نیست ، ایران است.

گاهی وقتها هم به باعث و بانی این کار ... می فرستم که چرا این بیچاره را اینچنین ملعبه دست خودشان کردند. او داشت زندگیش را میکرد و به شهردار بودنش راضی بود و از سر خودش هم زیاد می دانست آخر مرا چه به رئیس جمهور شدن؟ ، ( شاید این را بارها با خود گفته باشد). نمی دانم به خواب هم این پست را می دید ؟؟؟؟

و نکته دیگر اینکه روشی را که در پیش گرفته اصلا دور از انتظار نیست. به عبارت دیگر کار دیگری نمی تواند بکند. وقتی در مصاحبه اش می گوید : ما از شنیدن شعارهای مردم خنده مان می گیرد و خوشحال می شویم. خب معلوم است وقتی کسی برای خودش هیچ شان و مقامی قائل نباشد از شنیدن هیچ چیز ناراحت نمی شود. از راه ندادنش به دانشگاه ناراحت نمی شود ، از تظاهرات و شعار علیهش ناراحت نمی شود ، از جوک ساختن برایش ناراحت می شود ، از مضحکه دست ملتش شدن ناراحت نمی شود ، از مضحکه شدن در سازمان ملل ناراحت نمی شود . و این نیز بخشی از همان جهالت اوست. یادم هست سال اول که رئیس جهور شده بود و به نیویورک رفت از نشستن در ماشینهای لیموزین انقدر ذوق زده شده بود که در یک مصاحبه طاقت نیاورد و گفت : ما را سوار ماشینهایی کردند که همه شیشه هایش  دودی بود. می خواستند در دل مردم رعب و وحشت ایجاد کنند.

و مخلص کلام اینکه جناب توکلی عزیز ! اگر کمی فقط کمی کلاه را بالاتر می گذاشتید خیلی چیزها را می دیدید. هم شما می دانید هم ما می دانیم هم میر حسین می داند هم همه ملت می داند هم رئیس جمهورتان می داند هم کسانی که بالاتر نشسته اند می دانند و هم خدای همگی ما. پس چه احتیاج به این سرپوش گذاشتنهای گاه و بیگاه ؟؟  


پی نوشت :  

من حتی رییس جمهوری را دیدم که با همراهانش ، گونی های پراز پول به دوش گرفته اند و با چشمانی اشکبار ، علی وار به در خانه فقرا می روند و اصلا هم درانتهای ذهن مبارکشان ، به رای فقرا نمی اندیشند .  

                                                        بخشی از نوشته محمد نوری زاد

   1      2    >>